ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

308

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) مناسب است آشاميدنى بنوشى . گفت : برايم نبيذ آوريد كه بهترين آشاميدنى در نظر او بود و چون آن را نوشيد از محل زخم در حالى كه با خون آميخته بود بيرون آمد و روشن نشد كه آيا آنچه بيرون آمد نبيذ است يا خونابه . به او گفتند : مناسب است شير بياشامى و براى او شير آوردند كه چون آشاميد همچنان سپيد از محل زخم بيرون آمد و چون عمر سپيدى شير را ديد گريست و اصحابش كه گرد او بودند به گريه در آمدند . عمر گفت : اين مرگ است ، اگر آنچه بر آن آفتاب مىتابد از من باشد مىپردازم تا از هول مطلع در امان باشم ، حضار گفتند : آيا همين تو را به گريه وا داشته است ؟ گفت : آرى چيزى جز آن نيست . گويد ، در اين هنگام ابن عباس به او گفت : اى امير مؤمنان اسلام تو مايهء پيروزى و پيشوايى تو طليعهء فتح بود و به خدا سوگند خلافت تو زمين را انباشته از عدل و داد كرد ، هر دو نفرى كه براى مخاصمه پيش تو مىآمدند هر دو به گفتار تو خشنود مىشدند . عمر گفت : مرا بنشانيد ، و چون نشست به ابن عباس گفت : گفتارت را براى من تكرار كن و چون آن را بازگو كرد ، گفت : آيا در پيشگاه الهى و روزى كه او را ديدار كنى اين گواهى را خواهى داد ؟ ابن عباس گفت : آرى . گويد : عمر را اين سخن خوش آمد و شاد شد . عبد الله بن نمير از يحيى بن سعيد ، از قاسم بن محمد نقل مىكند چون عمر بن خطاب مجروح شد مردم به حضورش آمدند و ضمن ستايش او با او وداع مىكردند . عمر گفت : آيا شما به خلافت و امارت من مرا تزكيه مىكنيد ؟ چنين نيست من افتخار مصاحبت با رسول خدا را داشتم و خداوند رسول خود را قبض روح فرمود در حالى كه آن حضرت از من خشنود بودند . آن گاه با ابو بكر مصاحب بودم و از او اطاعت و شنوايى داشتم و ابو بكر در حالى در گذشت كه من حرف شنو و فرمانبردار بودم و از چيزى بر خودم جز همين امارت و خلافت بر شما نمىترسم . يحيى بن خليف بن عقبه از ابن عون ، از محمد بن سيرين نقل مىكند * مردم به حضورش آمدند و او مىگفت : اگر هر چه بر زمين است از من مىبود مىپرداختم تا از خوف رستاخيز در امان بمانم . يزيد بن هارون از اسماعيل بن ابى خالد ، از شعبى نقل مىكند * عمر پس از زخمى شدن شير خواست و آشاميد كه از محل زخم بيرون آمد . عمر تكبير گفت و كسانى كه آن جا بودند او را ستودند و شروع به ستايش از او كردند . گفت : هر كس كه عمرش او را بفريبد مغرور و فريفته است به خدا دوست مىدارم از مسألهء خلافت چنان بيرون روم كه در